ما هنوز عش...

ما هنوز عشق را...؟
مثل غریبی 
در شهری نا آشنا
دنبال آشنایی می گردیم
و خود نیز می دانیم
این جستجوی ما بی فایده است
برای اینکه خود را دلخوش کرده باشیم
بیخود گام بر می داریم
و با خود زمزمه می کنیم 
باران را
و می دانیم
که بارانی نخواهد بود
ما عشق را اینگومه
هی مرور می کنیم و 
مرور می کنیم
بی آن که بدانیم
چون کودکی که نمی داند
دنبال چه می گردد
هی بهانه می گیرد
و گاه فریاد می زند
خود را گول می زنیم
اگر این همه که از عشق
می نویسیم
می خوانیم
و می گوییم
و فیلم بازی می کنیم
واقعی بودند
امروزه باید
همه ی کوچه ها پر از سرو و شقایق بودند
و همه ی ایوان ها پر از شمعدانی
و همه جا پر از باران می شد
می بینی که بارانی نیست...


م.ع.ص (مهرآزاد)93/4/14